آبـےِ واپســےن

حــــکایتـے از آخــــرین زخــم‌هاےِ ناشکفــته

تبلیغات تبلیغات

دَم‌آدَم پرواز

بالهایم را باز کردم و برایِ همیشه بشریت را به‌حال خود واگذاشتم. ‌‌‌‌ تو را اگر فردا می‌خواندم،اکنون در آغوش من بودی. ‌ عید فریبیست برای آغاز یک توالیِ بی‌پایان،من اما آغاز می‌کنم از نو خواندن حروف نامت را؛چهار ندامتِ بی‌آوا،هجاهایی برای کور کردن حنجره‌یِ زخمی‌ام و تو آغاز می‌شوی،در رویایِ آبی‌ام. کسی به من می‌گوید،عمرِ سایه‌ها چند سال است؟! ‌‌‌ دوست‌داشت مرا قربانی کند،نامم را کشت،احساساتم را نشانه گرفت.
ادامه مطلب

کرده‌هایِ معشوق،زخم‌هایِ مقتول

ساعت‌هاست که ذهنم به دنبال کلمه‌ است،ساعت‌هاست که با خود می‌گویم بنویس،واژه‌ها را گم نکن،ردِ خونشان را ببوس،بکوبشان روی سفیدی،کاغذ را سرخ کن،خودت را اغوا،جهان را آبی. ساعت‌هاست که به یادِ امروز صبح،جرعه جرعه خیال می‌نوشم. ساعت‌هاست که زل زده‌ام به تصاویر محوی که وجودم را به آتش می‌کشند. مادر برای نخستین بار بحثِ مردهایی که مایل به لمسِ دستانم،ربودن نامم وچسباندن میم مالکیت به بخشِ انتهاییش هستند را پیش می‌کشد،من زانوهایم را بغل گرفته پوزخند می‌زنم و به یاد
ادامه مطلب

کلاهدوزِ تُ، گواردیولایِ من

دوست دارم این عکس و کامنت رو حفظ کنم، برای یه مدت طولانی. نمی‌دونی وقتی فوتبال رو نگاه می‌کنم چقدر به‌وجد میام،وقتی عمیق‌ترین لایه‌هایِ ذهنیم رو هم تلفیق می‌‌کنم باهاش. وقتی کریر کلِ بازیکنا رو زیر و رو می‌کنم، وقتی ذهنیات پپ رو می‌خونم. وقتی حدس می‌زنم پشتِ چشم‌هایِ عمیقِ آرتتا چی‌می‌گذره. بازیِ امروز فارغ از هرچیزی برام یه نکته داشت که تازه متوجهش شدم. آره، تازه فهمیدم پپِ بدونِ آرتتا چقدر خسته شده، آرتتا بدونِ پپ چقدر پر غم.
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها